تبليغاتX
نیم بیان
امروز 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دوشنبه سوم دی 1386

ما از بر بامی که پریدیم پریدیم!!!!

سلام!!!!

می دونم خیلی خیلی خیلی دیر دارم این بلاگ رو به روز می کنم اما اصلاً نمی گم ببخشید که دیر اومدم و اینا، چون من واقعاً نمی تونستم چیزی بنویسم(خیلی خیلی خیلی سرم شلوغ بود) اما به بلاگ سر می زدم و نظراتونو می خوندم! ممنون که تو این مدت که من نبودم به بلاگم سر زدین. (تو این چند وقتی که مطلب نذاشتم آماره بلاگم تقریباً دو برابر و نیم شد!!!)

بعضیا گفته بودن بیا به بلاگمون سربزن، بعضیا گفته بودن راجع به ما هم چیزایی بنویس، بعضیا از نظرایی که گذاشتن معلوم شد که هنوز خط و راه و شیوه من دستشون نیومده و به اشتباه فکر کردن که من ...! و... و... و... .

اما! من اومدم. اومدم که فکر نکنین گذاشتم رفتم. اومدم که بگم باید ماند تا به آنجا که نگویند برو! بله اومدم یه دستی به سر و رویه بلاگ بکشم و شروع کنم به مطلبای جالب و خوندنی نوشتن و به نظرای شما عمل کردن و....

راستی انتخابات تو راهه! ازش جا نمونین؟؟!؟؟

نوبت کهنه فروشان در گذشت/نو فروشانیم و این بازار ماست

این بلاگو فراموش نکنینا!!! سر بزنین. نظر بدین. تنهام نذارین یه موقع؟! اگه شما نباشین برا کی بنویسم پس؟؟

ببخشید دیرم شده باید کم کم برم کار دارم آخه! فردا هم تولده منه هم تولد حضرت عیسی. این دوتا میلاد فرخنده رو به همه شما و به مردم جهان تبریک میگم. راستی اگه خواستین برا من کادو تولد بگیرین یه سر به محله آقای رئیس جمهور بزنین! آخه اونجا هم قیمتا ارزون تره، هم فروشنده هاش قدیمی ترن، هم سره آدم کلاه نمی ذارن و هم... !(شعار انتخاباتی: من از حقوق ریاست جمهوری استفاده نمی کردم، از حسن گوجه فروش و ... لباس فروشه محله درصد می گرفتم!) من خودم یه سر رفتم اونجا یکی داد می زد می گفت: بدو بدو شیش تومنه مغازه شیش صد تومن!! و به این نتیجه رسیدم که می ارزه که پنج تومن کرایه خرج کنی تا یه چیزی رو ارزون تر بگیری. (آخره شب وقتی می بینی چهارصد تومن ته جیبت مونده اینقدر خوشحال می شی که دعا می کنی به جونه آقای رئیس جمهور که بعد این مدتی که از ریاستش میگذره، تونست تو کل ایران یه محله رو ارزون فروش کنه!)

کاش آقای رئیس جمهور همون طوری که به سفره استانی می رن، هر چن وقت یه بار تو یه محله سکونت پیدا می کردن تا حد اقل محله های دیگه برای یه هفته ام که شده ارزونی رو تجربه کنن و اون محله ارزون گرونی رو!

نظرتون چیه؟  

حتماً نظر بدین و حتماً تو نظر سنجی شرکت کنین!!!!!!

بیان................> بشارت یک اندیشه نو 

نیم بیان

نوشته شده توسط جواد در 12:34 | موضوع: خودکار آبی
• لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دوشنبه یازدهم تیر 1386

بنزین آزاد لیتری 600 تومان!!!!!! ؟

با عرض پوزش فراوان، سلام! یا، ســلام، با عرض پوزش!

امیدوارم حالتون خوب باشه؟؟!؟ اول بگم چرا پوزش بعد بریم سراغ مطلب این دفعه. پوزش برا این که من یه مدت بود چیزی ننوشته بودم و بعد یه برگه اعزام الکی اومده بود برام که فکر کردم واقعا باید برم سربازی اما ..... ! رفتم نظام وظیفه و با استفاده از بند پ ماده واحده آقا زادگی قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران و صد البته با کمک های بی دریغ ستوان دوم .... و سرگرد .... و سرهنگ .... تونستم تو دوره زمونه ای که یه سرباز به سختی می تونه مرخصی بگیره(چون اسراییل باید نابود بشه!)، اعزامم رو بندازم عقب و ۹۰ روز اضافه خدمتی هم که خورده بودم پاک کنم. بعد از این مسایل اینقدر سرم شلوغ بود که نشد مطلبی بنویسم. اما الان نتونستم جلو خودمو بگیرم.

می خوام با یه شعر نو شروع کنم:

چه کسی بود صدا زد سهراب، کارت سوختت کجاست!

توضیح: سهراب یه راننده تاکسیه که سهمیه خودشو میفروشه البته گاهی هم شعر می گه مثلا:

چشم ها را باید بست، پمپ بنزین باید رفت، دور باید زد درین شهر غریب، ...... !

یه بار شعراشو برام خونده، آدم جیگرش می سوزه. ولی واقعا چرا؟

تا حالا این سوال رو از خودتون پرسیدین؟ چرا سهمیه بندی؟ چرا؟ چرا؟ و ....... چرا؟ آخه چقدر اینا خودشونو ..... کنن تا به مردم(من و شما!)، حالی کنن که آقا کم مصرف کن! خب وقتی زیاد مصرف     می کنی همینه دیگه، باید زور بالا سرت باشه(من ماشین ندارم، با شما هستم!). این یه دلیل.

دلیل دوم. مگه بعضیا قول نداده بودن پول نفت رو بیارن تو سفره ها؟ نتونستن حالا می خوان از بنزین و گازوییل شروع کنن! می گی یعنی چی؟ می گم. بینم تا کی این دولت باید از جیبه فقیر بیچاره ها بزنه و رو همه چی سوبسید بزاره تا یه بچه .... بره براحتی بنزین ارزون بزنه و چند لیترشم بریزه زمین؟ ها؟ اصلا کجایه دنیا اینقدر بنزین ارزونه؟ تازه شما کجاشو دیدی این که بنزینه تا چند وقت دیگه قراره سوبسید از سوخته هواپیما هم برداشته بشه و شرکت های هواپیمایی یه جورایی مثله همین سهمیه بندی سوخت بگیرن. اون موقع چی میگید؟ مثلا فکر کن بلیط کیش بشه ۳۰۰هزار تومن! ولی در عوض سوار گاری پرنده نشی. کدوم بهتره؟ 

گرون شدن بنزین مسئله مهمی نیست، پیامد هاش مهمه که باید با یه نظارت دقیق، درست کرد! وگرنه شما بدت میاد پاتو تویه پمپ بنزین باحال، با تمام امکانات، که تو ایران لنگشو گیر نمیاری، بزاری؟ بدت میاد که بری خارج خواستگاری با افتخار بگی: من تو تهران یه پمپ بنزین دارم ؟ حالا واقعا نظرت چیه بازم چیز باره بعضیا می کنی؟

سهراب خوب چیزی می گه، می گه: آری، زندگی هست، سیب هست، کارت سوخت هست!

حالا، اگه سرتون درد نگرفته می خوام درد بیارم، اول بگم که اینها شایعه نیست و  از نماینده هایه مجلس شنیدم، که:

قراره سیستم کارت سوخت طوری بشه که با پلاک هم خونی داشته باشه! الان درسته شما میری مشخصات ماشینتو میدی بعد کارت می گیری اما هر ماشین دیگه ای هم می تونه با کارت سوختت بنزین بزنه، ولی اگه این طرح اجرا شه، فقط همون ماشین، با همون پلاک، می تونه از کارت سوختش بنزین بگیره! فکر کنم تونسته باشم منظورمو برسونم؟

دوم، که همتون دوست دارین بدونید و برا همین تیتر این مطلبو خوندین، اینه که بالاخره قیمت آزاد بنزین چقدر می شه؟؟؟

 اون چیزی که تو زبونه نماینده ها بود بین ۵۰۰ تا ۶۰۰ تومنه، که به نظر من رقم خوبیه! فکرشو بکن یه روزی مجبوری برا ۳۰ لیتر ناقابل ۱۸هزار تومن از جیب مبارک خالی بشی! 

و این است عاقبت اسراف!

خیلی ممنون از اینکه به این بلاگ سر زدین و این مطلبو خوندین اما حضورتونو با نظراتتون پر رنگ تر کنین!(این یه جمله شعاری نبود!)

بیان................> بشارت یک اندیشه نو 

نیم بیان 

نوشته شده توسط جواد در 19:6 | موضوع: نیمکت نوشته
• لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386

خداحافظ همین حالا تا یه چن وقت دیگه بابا!

بنام خدایی که تقدیر در دست اوست

نمی دونم باید بگم سلام یا . . . ! شاید از عنوان یه چیزایی فهمیده باشین. آره من می خوام برم اما برا یه مدت کوتا فقط ۳ ماه آره فکر کنم فهمیدین می خوام برم سربازی! این متن شاید یه جورایی غم انگیز ناک باشه مثله فیلمه تبلیغاتیه آخر هاشمی اما چه کنم دلم خونه ازین مردمه خاکستری!

بعضیا نوشته کرده بودن که وبلاگه من کپک زده و ازین جور چیزا اما بعد از معذرت خواهی باید بگم به خدا دل و دماغه مطلب نوشتنو نداشتم، آخه ضربه شدیدی این چند وقت بهم خورد الانم که می خوام برم، ولی قول می دم بعد از سه ماه که برگشتم حتما تند تند آپدیت کنم. تو این چند وقتم خیلی چیزا برا نوشتن داشتم ولی . . .   . تقدیر این بود که ما الان بریم سربازی با سه ماه اضافه، ازون بدتر کسی نیست به ما دلداری بده یا یه پاکت تخمه بده و بگه منتظرت می مونم تا بیای. همه سرکوفتم زدن، می بینی زندگیو تو رو خدا؟

راستی می خواستم به سردار احمدی مقدم یه چیزی بگم:

با سلام و خسته نباشی از خود نمایی های شما (به علت به گوشه رفتنه نیرویه انتظامی)

جناب سردار

اگر قبل از دست به کار شدن به این عمل غیره .....(نمی خوام بگم) با وزیر مخابرات دیداری می کردید متوجه این مطلب می شدید که چقدر آماره اس ام اس (یا همون پیام کوتاه شما) در ایران بالاست، و اگه به خیابون ها سری می زدید باز این دستتان می آمد که بیشره دختران و پسران در خیابان ها سر به زیرند (به علته اس ام اس بازی) پس اگه قیمته سیم کارت و گوشی پایین بیاید دیگر کسی موقع راه رفتن جلویش را نگاه نمی کند! (غیر از اینه؟)

با این که چیز هایه زیادی می خواستم در این نامه بنویسم اما خدانگهدار.

به امید روزی که نیروی انتظامی برای از زوال در آمدن دست به چنین کارهایی نزند. 

با تشکر

خوندید؟ نظرتونو می خوام! البته این فقط یه شوخی بود ولی باید به طوره جدی به این جناب گفت که راه هایه خیلی بیشتر و بهتری داشت. این کاری که کرد خوان آخر بود.

بریم سراغه خودمون. من هجده خرداد اعزام می شم. می دونی کجا نیروی انتظامی! 

لطفا سریع تر نظراتونو بذارین تا نظر نخونده از دنیا نرم.

خداحـــــــــــــــافظ

بیان................> بشارت یک اندیشه نو 

نیم بیان 

نوشته شده توسط جواد در 20:19 | موضوع: خودکار آبی
• لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

پنجشنبه سوم اسفند 1385

معلمان و زمستان !!!

بنـــــام خــــــدا

سلام، این بار یه مطلب براتون دارم که جزء مطالب فوق محرمانه دسته بندی می شه! این مطلب سه روز پیش به دستم رسید ولی من واقعاً می ترسیدم که تو بلاگم بذارم.

تا حالا شده سر کلاس درس یک دفعه معلمتون چونش گرم بشه و شروع کنه به این و اون چیز گفتن؟ برا من که خیلی اتفاق افتاده (مخصوصاً معلم شیمی که همیشه حرفایه ناجوری می زد) خلاصه من اون موقع ها اصلاً نمی تونستم حرفایه این از خدا بی خبرا رو بشنوم. موقعی که این مطلبو دیدم یاده همون معلما افتادم و فهمیدم مشکل فقط شامل معلم ها نیست که زیر سره شخص وزیر و معاوناشه! 

بله تقریباً یک هفته می شه که این وزارت خونه ی به اسطلاح آموزش و پرورش، مجلس و دولت رو بهم ریخته و اگه ملت بفهمن که خدا داند! من اینو به سختی گیر آوردم یعنی بابام حتی اجازه نمی داد که بخونمش ولی بالاخره یه جوری تونستم ازش عکس بگیرم و بخونم، من نمی تونم توضیح زیادی درباره این عمل شرم آور بدم ولی شما اگه رویه لینک عکسا کلیک کنید می تونید متن این نامه رو بخونید( باید ببخشید که کیفیته عکسا پایینه) . این سوال های امتحان سیره نبوی آموزش ضمن خدمت معلم هاست که به طور شرم آوری و با هدف توهین به دین و پیامبر اسلام است طرح شده البته باید بگم که آقایه طراح پاشو از توهین و اهانت هم یک قدم اونورتر گذاشته. همین سوال ها باعث شده که نماینده های مجلس خواستار حکم اعدام برای طراح و برکناری فرشیدی و معاون مربوطه باشند!!!! (اینجوریه که یه کسی میاد سر کلاس مثل همون معلم شیمیه اونوقت اسمشو می ذاره معلم!)

یه جمله: نیم بیان این حرکتو محکوم می کنه و امیدواره که طراح این سوال و همکاراش به اشد مجازات برسند! 

راستی خواهشاً این مطلبو پخش نکنین چون واقعاً . . . . . . ! آدم روش نمی شه.

یه سوال: چرا امسال حرکت منافقین زیاد شده مثل بمب گذاری ها و همین آخری که مطلبشو خوندین؟ چرا باید دست اینا تو مملکت اینقدر باز باشه؟ و هزار تا چرایه دیگه. آقای رییس جمهور خیلی دوست دارم به اینها جواب بدی!

جمله آخر: !! حتماً نظر بدید، لطفاً !!

 

                            

 

http://i12.tinypic.com/2zzl09h.jpg

http://i9.tinypic.com/352npe8.jpg

http://i16.tinypic.com/4539o4i.jpg

 

بیان................> بشارت یک اندیشه نو 

نیم بیان       

نوشته شده توسط جواد در 17:0 | موضوع: خودکار آبی
• لینک ثابت   • 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385

!!! اخراجی ها !!!

بنـــــام خدای یکتـــــا

از صب که پاشده بودم به این فکر می کردم که درباره چی بنویسم!!!! تا اینکه اخباره معروفه ۲۰:۳۰  یه چراغ بالا سرم روشن کرد. خبر وزیر دادگستری شدنه الهامو که شنیدم گفتم می تونه یه سوژه خوب باشه. صبر کردم تا این که بابام یعنی عامل نفوذی من از مجلس برگرده قضیه رو ازش پرسیدم و گفتم تکلیفه رییس دفتر آقای رییس جمهور چی می شه اونم گفت گمانه هایی درباره فلانی زده می شه.

حالا من دوست دارم این فلانیو شما با داستانی که من اسمشو اخراجی ها گذاشتم بشناسین:

این روزا یه داستانی افتاده سر زبونا که نقش اولش همون آقای فلانیه و دو تا اخراجیه دیگه هم هستن. داستانی که دقیقا بر می گرده  به یک سال پیش.  یک سال پیش ترکیه:

فلانی: آقا سعید می گم ترکیه کشوره قشنگ و خوبیه ها نه؟؟

آقا سعید: آره ولی ما الآن برای چند دیداره رسمی و از طرفه رییس جمهوره جدید اومدیم وقت گشت و گذارم نداریم!

فلانی: اما امروز شنیدم یه مراسمی هست برای گردشگریه ترکیه منم که ......! حالا بعد کار می ریم باشه؟!

ساعت ....:.... در مراسم:

آقا سعید: فلانی جان! بیا بریم مثلا ما از طرف ایران اومدیم خودمون هیچی دلت به حال ملت بسوزه. بابا تو مگه این ضعیفه ها رو نمی بینی که دارن حرکات موزون انجام می دن؟؟

فلانی: نه، من که چیزی نمی بینم آخه از وقتی اونا اومدن من چشمامو بستم!!!!!!!!!

اخراجیه سوم: فلانی جان شما با سعید جان برو تا من اینا رو به راه راست هدایت کنم.

فلانی: ما که رفتیم.

ایران یک سال بعد:  تیتر اول خبر گزاری ها:

- (مهر) اعتراض ۱۹ نماینده مجلس به حضور فلانی در مجلسی در ترکیه! 

- (اعتماد ملی) چه کسی جانشین فلانی در دولت می شود؟

- (بلاگه شخصی آقا سعید) من در آن مجلس حضور نداشتم.   

فکر کنم دیگه فهمیده باشین!! بله، آقایه فلانی که همون معاونه گردشگری و میراث فرهنگیه رییس جمهور یا بهتر بگم اسفندیار رحیم مشایی کسیه که گمانه زنی می شه جایه غلام حسین الهام رو در دفتره ریاست جمهوری بگیره تا به فکر کس دیگری برای میراث فرهنگی باشن.(این فقط گمانه زنیه!!!)

در بلاگه آقا سعید نیز آمده بود:(آنجا مجلسی نبود که ایشان دعوت شده باشند و در آن مقاماته بلند پایه نیز حضور نداشتند. آن مجلس خصوصی اداره می شد و ......) بله، آقایه مشایی این ها را می دانست و بدون توجه به فرهنگ کشور ما پا به آنجا گذاشت. البته حضور او کوتاه بود و جای مواخذه ندارد کسی که باید مورد سوال قرار گیرد شخص سومی است که هیچ کجا اسمی ازو برده نشد و تا آخر هم نشسته بود، یعنی اخراجی سوم!!!

البته باید بگم من درین رابطه مطلبای زیاد و عکسایه زیادی داشتم که امکانه استفادش به دلایلی برام مقدور نبود. (!!اینو قاطیه ۵۰ دقیقه حذف شده داستان بذارین.!!)

بازیگران به ترتیب اجرای نقش:

                   اسفندیار رحیم مشایی .................................................. آقای فلانی  

سعید ابوطالب ............................................................... آقا سعید 

                          آقای ابوترابی ................................................................. اخراجی سوم 

جمله آخر: من نه مرغ می خوام نه سیمرغ، بوقلمون می خوام مَ !!

بیان................> بشارت یک اندیشه نو 

نیم بیان  

نوشته شده توسط جواد در 1:20 | موضوع: نیمکت نوشته
• لینک ثابت   •